بابابزرگ مريض شده بود و من و مامان رفته بوديم پيشش. من مواظب بابابزرگ بودم، مامان جون هم مواطب من.
تو اين ۲-۳ هفته كلي بزرگ شدم. دندونهام دوبرابر شد. يعني قبلش فقظ ۴ تا دندون پايي دراومده بودند، حالا ۴ تا هم از بالا دراومدند. حالا ديگه راحت ميتونم همه چي بخورم و هركسي اذيتم كرد، يواشكي گازش بگيرم!
از اون مهمتر اين كه وقتي داشتم مي رفتم، به زور ميتونستم يه كم سينه خيز برم. تو هفته اول ياد گرفتم تند و تند سينه خيز برم و تقريبا بپربپر كنم. الان ديگه بزرگ شدم و قشنگ ميتونم چهار دست و پا راه برم. حتي از اين اتاق به اون اتاق هم ميتونم برم، حتي بدون روروئك.
يه خبر خوب هم دارم: براي اين كه ميدونم دل همه برام تنگ شده، باباجون عكسهام رو گذاشته اینجا.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:30  توسط فاطمه سادات
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 1:17  توسط فاطمه سادات
|
تو بهشت زندگی میکردم. خیلی خوش میگذشت. نه ماه و دوازده روز پیش پامو گذاشتم تو این دنیا.
دو نفر که مثل پروانه دور و برم می چرخیدن و خیلی ناز و نوازشم میکردن می گفتن که ما از خدا خواستیم یکی از فرشته هاش رو از بهشت برای ما بفرسته. اینجوری بود که اومدم و مهمون مامان و بابا شدم.
حالا مامان و بابا دارن فکر میکنن که اسمم رو چی بذارن. مامان میگه: "من دریا رو خیلی دوست دارم". باز فکر میکنه و میگه: "دنیا هم خیلی قشنگه". بعد مکثی میکنه و میگه: "راستی هادی، هدی هم به اسمت میخوره". بچه که بودم از اسم مهتاب هم خیلی خوشم میومد.
تازه اینها نظرای مامان و بابا بود. بقیه آدمها که بهشون میگفتن فامیل هم هر کدوم کلی نظر داشتن. اما فکر کنم هر کسی فقط یه اسم باید داشته باشه.
اما خیلی زود اسمم انتخاب شد. یه اسمی که همجنس خودم بود و از بهشت اومده بود. به قول بابا، تا وقتی اسم فاطمه هست، همه اسمهای دیگه خودبخود کنار میرن. مامان میگه: اسمت رو فاطمه گذاشتم جون همه زیبایی های عالم تو اسمت هست. هم مثل دریا قشنگه، هم مثل دنیا بزرگه و هم مثل مهتاب تو آسمون دلمون میدرخشه.
میخوام خاطراتم رو اینجا بنویسم که هر وقت یادم رفت بیام و دوباره بخونمشون.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 0:16  توسط فاطمه سادات
|